من مرتضی رویتوند هستم. نویسنده و روزنامهنگار. کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی. سالهاست داستان مینویسم. بیشتر طنز و بیشتر برای روزنامهها. چند فیلم کوتاه هم ساخته ام البته به صورت کاملا تجربی.
چندین جایزه هم در زمینه نویسندگی دارم.
سه کتاب هم تا حالا منتشر کردهام:
بیحوصلگی (داستانک)
صندلی شماره هفتصدوپنجاهوپنج (شعر مینیمال)
زرافهبودن یا زرافهنبودن؟ (یادداشتهای طنز)
هر چه فکر کردم بیشتر از این نمیدانم از خودم چه بگویم. انگار همه من در نوشتههای من است.
شهر دوستدار کودک؛ شهر آرزوهای «الیور توئیست»
الیور توئیست روزهای سختی را سپری میکرد؛ نوانخانهای سرد و تاریک محل زندگیاش بود و لباسی مندرس به تن داشت. الیور به آینده امیدوار بود که شاید روزی دری به
پیامکی که سرنوشت را تغییر نداد…!
نیما و مریم بسیار همدیگر را دوست داشتند و قرار ازدواج گذشته بودند. آن دو بسیار با هم تفاهم داشتند و خوشبختی بین آنها جاری بود. تا آنکه یک سو
دستان پینهبسته، شهر بیرحم
اوستا حمید، علی آقا، مشدی نعمت، حامد کاشیکار، رحمان و چندین نفر دیگر در دور میدان ایستادهاند و منتظر. یکی استاد بنایی است و یکی شاگرد گچکار و یکی چند
که کار آسان نمود اول …
این خارجیها اخلاق عجیب و غریبی دارند؛ گاهی کارهایی میکنند که به عقل جن نمیرسد. مثلا همین چند سال پیش جناب «بیل گیتس» به صورت گمنام به ایران آمد. گویا
نجات کهنهشهرستان!
باغی بود سبز و پر از درختان مختلف. در دل این باغ، شهری بود که باغ مدیون آن بود. در واقع اگر شهر نبود باغی هم نبود. درختان باغ نمیدانستند
فرار بیسرانجام …!
داخل کتابفروشی شد. چند نفری داخل کتابفروشی بودند. مشغول تماشای کتابها شد. صاحب مغازه که انگار تازه متوجه حضور او شده بود به سمتش آمد و با خنده گفت: «قربونت