سرزمین واژه های مرتضی رویتوند

دستان پینه‌بسته، شهر بی‌رحم

اوستا حمید، علی آقا، مشدی نعمت، حامد کاشی‌کار، رحمان و چندین نفر دیگر در دور میدان ایستاده‌اند و منتظر. یکی استاد بنایی است و یکی شاگرد گچ‌کار و یکی چند سالی است که از شرکت اخراج شده است و برای گذران زندگی اینجا می‌ایستد و یکی شغلی پیدا نکرده و کارگری تنها شغل مناسب اوست و یکی…

خلاصه هر کسی به دلیلی این‌جاست. اما همه آنها یک هدف دارند: «کسب روزی حلال».

ساعت یازده

چند خودرو در کنار میدان می‌ایستد. چند عکاس پیاده می‌شوند و شروع به عکاسی می‌کنند. چندین مسئول از خودروها پیاده می‌شوند. در دست هر مسئولی شاخه‌ای گل است. گل‌ها را به کارگران می‌دهند و به آنها روز کارگر را تبریک می‌گویند. کارگری می‌گوید: «امروز که روز کارگر نیست! دو ماه پیش روز کارگر بود!» مسئولی با لبخندی غلیظ پاسخ می‌دهد: «هر روز، روز کارگر است. هر روز، روز قدردانی از کارگران است»؛ مسئول تلاش می‌کند دست کارگر معترض را ببوسد، کارگر مقاومت می‌کند، مسئول، پیشانی کارگر معترض را می‌بوسد.

ساعت سیزده

چند مامور از جایی می‌آیند. به نگارنده ربطی ندارد آنها از کجا می‌آیند! به کارگران می‌گویند باعث شلوغی هستند و به آنها پیشنهاد می‌دهند باید از آنجا دور شوند. کارگران اعتراض می‌کنند. کارگران به میدان دیگری می‌روند. ساعتی بعد برمی‌گردند.

ساعت هفده

گزارشگری از تلویزیون می‌آید و از کارگران مصاحبه می‌گیرد. عنوان مصاحبه‌اش دلنشین است: «کارگران، قلب تپنده جامعه»

ساعت نوزده

خودرویی می‌ایستد. چند نفری پیاده می‌شوند و بین کارگران غذای گرم پخش می‌کنند.

ساعت بیست و یک

ماموران راهنمایی و رانندگی می‌آیند و از کارگران می‌خواهند به جای دیگری بروند؛ می‌گویند حضور شما باعث تصادف می‌شود.

ساعت بیست و دو

چند مامور می‌آیند. نور آن منطقه کم است و نگارنده نوع ماموران را تشخیص نمی‌دهد. ماموران با خود رنگ و قلمو دارند. ماموران بر روی لباس‌های کارگران، گل و درخت و خورشید می‌کشند. کارگران شگفت‌زده می‌شوند. ماموری توضیح می‌دهد: «حضور شما شهر را زشت کرده است. ما آمده‌ایم شهر را زیبا کنیم.»

ساعت بیست و سه

یکی با کت و شلوار می‌آید. با همه کارگران روبوسی می‌کند. با آنها عکس می‌گیرد. می‌رود.

ساعت بیست و چهار

مامورانی که کمی اخم دارند، می‌آیند. کارگران را متفرق می‌کنند. کارگران اعتراض می‌کنند. ماموری فریاد می‌زند: «شما متکدی هستید! دیگر حق ندارید اینجا جمع شوید!»

ساعت سه بامداد

همه مسئولان هفت پادشاه را خواب می‌بینند. کارگران بیدار هستند و نگران فردا.

مرتضی رویتوند / روزنامه ولایت

گزیده ای از نوشته ها

پیامکی که سرنوشت را تغییر نداد…!

نیما و مریم بسیار همدیگر را دوست داشتند و قرار ازدواج گذشته بودند. آن دو بسیار با هم تفاهم داشتند و خوشبختی بین آن‌ها جاری

دستان پینه‌بسته، شهر بی‌رحم

اوستا حمید، علی آقا، مشدی نعمت، حامد کاشی‌کار، رحمان و چندین نفر دیگر در دور میدان ایستاده‌اند و منتظر. یکی استاد بنایی است و یکی