سرزمین واژه های مرتضی رویتوند

شهر دوستدار کودک؛ شهر آرزوهای «الیور توئیست»

الیور توئیست روزهای سختی را سپری می‌کرد؛ نوانخانه‌ای سرد و تاریک محل زندگی‌اش بود و لباسی مندرس به تن داشت. الیور به آینده امیدوار بود که شاید روزی دری به تخته‌ای بخورد و او رنگ خوشبختی را ببیند.

شبی از شب‌های سرد ژانویه، الیور چشمانش را بست و وقتی چشمانش را باز کرد خودش را در شهر قزوین دید. بر تابلویی در ورودی شهر نوشته شده بود: «قزوین، شهر دوستدار کودک». الیور با خودش گفت: «اینجا شهر آرزوهای من است»!

ورودی شهر از راننده کامیونی پرسید: «پیاده‌رو امن و مناسب برای من کجاست؟»

راننده با پوزخندی پاسخش را داد: «پیاده‌رو مناسب چیه؟ از همین کنار خیابون آسه برو. ایشالا که زنده برسی!»

راننده کامیون خندید و دور شد. الیور از میان ماشین‌ها رفت و رفت تا به شهر رسید. ناگفته نماند که خدا الیور را دوست داشت که توانست به شهر برسد. در مسیر، آلودگی هوا آن‌قدر زیاد بود که سرفه امان الیور را بریده بود.

الیور بسیار منطقی بود و می‌دانست فقط همین یک روز این شهر آلوده است و روزهای دیگر هوای پاکیزه‌ای دارد.  الیور که زندگی سختی را گذرانده بود فکر کرد در این شهر دوستدار کودک می‌توانم کلی تفریح کنم.

برای همین از رهگذری نشانی پارک‌، زمین‌ بازی و فضاهای تفریحی متناسب کودکان را پرسید؛ رهگذر که انگار زبان الیور را متوجه نمی‌شد گفت: «اینایی که میگی نمی‌دونم یعنی چی. اما چند تا پارک داریم که بزرگسال‌ها هم هستند! پارک پارکه دیگه! چه فرقی می‌کنه»!

الیور در کتابی خوانده بود که کتابخانه‌هایی وجود دارد مخصوص کودکان که کودکان در آنجا می‌توانند ساعت‌ها کتاب بخوانند. جستجوی الیور بی‌نتیجه بود. چندتایی کتابخانه بود اما برای بزرگسالان بود.

سرانجام کافه‌ای پیدا کرد که در آن چند قفسه کتاب کودک وجود داشت. الیور خواست سوار اتوبوس شود. از راننده پرسید: «صندلی‌های مناسب و ایمن برای کودکان کجاست؟» راننده نگاهی سنگین به او انداخت و بی‌آنکه الیور را سوار کند، رفت.

الیور در ایستگاه اتوبوس نشست و سرنوشت تلخش را مرور کرد. در این بین فردی موتوری در مقابلش ایستاد و نگاهی به اطراف کرد: «چی می‌خوای؟» الیور با بی‌حوصلگی گفت: «هیچی».

مرد خیال رفتن نداشت؛ «تعارف نکن!» الیور با عصبانیت پاسخ داد: «هیچی لازم ندارم!» مرد موتوری چشمکی تحویل الیور داد و گفت: «همه چی دارما»! چند نفری نزدیک شدند و موتوری با دیدن آنها به سرعت دور شد.

الیور چشمانش را بست و وقتی چشمانش را باز کرد خودش را در نوانخانه دید. الیور از خوشحالی با صدای بلند خندید و خودش را در آغوش گرفت.

الیور فهمید بسیار خوشبخت است.

مرتضی رویتوند / روزنامه ولایت

گزیده ای از نوشته ها

پیامکی که سرنوشت را تغییر نداد…!

نیما و مریم بسیار همدیگر را دوست داشتند و قرار ازدواج گذشته بودند. آن دو بسیار با هم تفاهم داشتند و خوشبختی بین آن‌ها جاری

دستان پینه‌بسته، شهر بی‌رحم

اوستا حمید، علی آقا، مشدی نعمت، حامد کاشی‌کار، رحمان و چندین نفر دیگر در دور میدان ایستاده‌اند و منتظر. یکی استاد بنایی است و یکی