باغی بود سبز و پر از درختان مختلف. در دل این باغ، شهری بود که باغ مدیون آن بود. در واقع اگر شهر نبود باغی هم نبود. درختان باغ نمیدانستند در زیر شهر آتشفشانی است قدیمی که با وجود آدمها، خاموش مانده است. آتشفشان آدمها را دوست داشت و با دیدن آدمها، خیال فوران نداشت.
در ابتدای قصه، باغ و شهر در کنار هم دوران درخشانی را سپری میکردند اما به مرور توجه به شهر از سوی درختان باغ کم و کمتر میشد و خطر نابودی شهر احساس میشد. در این بین برخی از درختهای باغ، نگران این شهر و آدمهایش بودند و برخی هم دشمن قسمخوردهاش.
درختان دلسوز باغ، به فکر آدمهای درون شهر بودند و معتقد بودند باید با یاری درختان دیگر، مواظب آدمها باشیم. اما درختان دیگری هم بودند که اعتقاد داشتند که اصلا این باغ به شهر نیاز ندارد و اگر چندصد نفری هم از مردم شهر کشته شوند اتفاقی نمیافتد.
درختان بدسرشت در نظر داشتند به آهستگی شهر را از بین ببرند. آنها برای این مقصود، از هیچ کوششی فروگذار نکردند.
برخی از درختان به شهر حمله میکردند و با از بین بردن شهر تلاش میکردند تا آن را به ویرانه تبدیل کنند و شهر را به مرور به باغ اضافه کنند. از آن گذشته، مسئولانی بودند که بخشهایی از شهر را برای ساختن باغ به متقاضیان فروختند.
تعدادی از درختان هم، هر شب به شهر حمله میکردند و تعدادی از آدمها را میکشتند. وقتی که درختان دیگر اعتراض میکردند، درختهای قاتل همه ماجرا را کتمان میکردند و میگفتند اصلا آدمی از اول وجود نداشته است!
هر چه میگذشت تخریب شهر توسط درختها بیشتر و بیشتر میشد.
از حق نگذریم، درختان حامی شهر هم زیاد بودند؛ با تجمع و اعتراض تلاش کردند شهر را زنده نگه دارند. آنها حتی چندین کارزار به راه انداختند و با جمعکردن هزاران امضا خواستند شهر را نجات دهند اما زور ظلم از امضا بیشتر بود.
با همه این ماجراها مدتی بعد شهر نابود شد. در حقیقت، درختان، شهر را نابود کردند.
تا دشمنان شهر بخواهند خوشحالی کنند، آتشفشان زیر شهر، فوران کرد و باغ هم نابود شد.
این روزها جای باغ و شهر، بیابانی خشک به جا مانده است.
مرتضی رویتوند / روزنامه ولایت