فهرست نوشته ها
شهر دوستدار کودک؛ شهر آرزوهای «الیور توئیست»
الیور توئیست روزهای سختی را سپری میکرد؛ نوانخانهای سرد و تاریک محل زندگیاش بود و لباسی مندرس به تن داشت. الیور به آینده امیدوار بود که شاید روزی دری به تختهای بخورد و او رنگ خوشبختی را ببیند. شبی از شبهای سرد ژانویه، الیور چشمانش را بست و وقتی چشمانش
پیامکی که سرنوشت را تغییر نداد…!
نیما و مریم بسیار همدیگر را دوست داشتند و قرار ازدواج گذشته بودند. آن دو بسیار با هم تفاهم داشتند و خوشبختی بین آنها جاری بود. تا آنکه یک سو تفاهم به ظاهر ساده، باعث شد دل مریم بشکند و دیگر نیما را نخواهد. از نیما اصرار از مریم انگار.
دستان پینهبسته، شهر بیرحم
اوستا حمید، علی آقا، مشدی نعمت، حامد کاشیکار، رحمان و چندین نفر دیگر در دور میدان ایستادهاند و منتظر. یکی استاد بنایی است و یکی شاگرد گچکار و یکی چند سالی است که از شرکت اخراج شده است و برای گذران زندگی اینجا میایستد و یکی شغلی پیدا نکرده و
که کار آسان نمود اول …
این خارجیها اخلاق عجیب و غریبی دارند؛ گاهی کارهایی میکنند که به عقل جن نمیرسد. مثلا همین چند سال پیش جناب «بیل گیتس» به صورت گمنام به ایران آمد. گویا هدفش این بود که به همگان ثابت کند که در هر کجای دنیا میتواند موفق شود. بیل گیتس به ایران
نجات کهنهشهرستان!
باغی بود سبز و پر از درختان مختلف. در دل این باغ، شهری بود که باغ مدیون آن بود. در واقع اگر شهر نبود باغی هم نبود. درختان باغ نمیدانستند در زیر شهر آتشفشانی است قدیمی که با وجود آدمها، خاموش مانده است. آتشفشان آدمها را دوست داشت و با
فرار بیسرانجام …!
داخل کتابفروشی شد. چند نفری داخل کتابفروشی بودند. مشغول تماشای کتابها شد. صاحب مغازه که انگار تازه متوجه حضور او شده بود به سمتش آمد و با خنده گفت: «قربونت برم که اینقدر اهل مطالعه هستی. چه عجب پیش من اومدی. چه کتابی میخوای عزیزم؟.» با تعجب به صاحب مغازه
اتحاد و دیگر هیچ…!
مدرسهای که من در آن درس میخواندم در زمینههای فرهنگی و ورزشی بسیار فعال بود. سال دوم راهنمایی به پیشنهاد معلم ورزش مدرسه قرار شد هر کلاس یک تیم فوتبال تشکیل دهد و جامی بین تیمهای فوتبال مدرسه برگزار شود و تیم قهرمان هم یک هفته به مشهد اعزام شود.
یک روز کاملاً معمولی
دیروز صبح به نانوایی رفتم. شاطر بر خلاف همیشه که کنار تنور میایستاد بر روی صندلی نشسته بود و مشغول تلفن همراهش بود؛ سلام کردم و گفتم: «شاطر جان نون نمیپزید؟» شاطر بیآنکه به من نگاه کند پاسخم را داد: «برای گرفتن جواب عدد سه رو کامنت کن!» تعجب کردم:
توجیه برای یک تخریب
چندی پیش خواندید که در شهری در اروپای شرقی، عمارتی بود که مسئولان آن قول دادند همه تلاششان را کنند تا شهر تخریب نشود. اما یک روز صبح، مردم با یک عمارت ویران روبرو شدند! اما بقیه داستان. مردم شهر به مسئولان اعتراض کردند که مگر شما قول ندادید؟! اقدام
یک شهر، یک تصمیم
در اروپای شرقی، در شهری نسبتاً بزرگ، مردم با خوبی و خوشی کنار یکدیگر زندگی میکردند. تا آنکه خبری در شهر پیچید: «عمارت قدیمی شهر را قرار است خراب کنند و برجی چند طبقه جای آن بسازند!» از آنجایی که این عمارت، عمارتی تاریخی و فرهنگی و بخشی از هویت
سهم نادر از باغ عمو نعمت
در روستا همه عمو نعمت را دوست داشتند؛ پیرمرد مظلومی بود که از همه جهان هستی، یک همسر پیر داشت، یک دختر زیبا و یک باغ سیب. از آنجایی که سنی از عمو نعمت گذشته بود و دیگر توان باغداری نداشت، بیشتر کارهای باغ او را همولایتیها انجام میدادند؛ البته
توطئه برای زمین
همه چیز با شیطنت نپتون شروع شد. در مهمانی سیارهها گفت: «این زمین دیگر پیر شده است و به درد نمیخورد!» اورانوس هم که از اول به زمین حسادت میکرد فرصت را مغتنم شمرد و گفت: «به نظر من هم زمین دیگر کارایی سابق را ندارد! زمین شده است پر
ماموت سیاه افسردگی!
نمیدانم عینکم را کجا گذاشته بودم. همه جا را گشتم و پیدایش نکردم. با خودم گفتم: «افسردگی کم بود این بیعینکی را چطور تاب بیاورم»! صدایی از نزدیکیام شنیدم، صدای راهرفتن بود. انگار موجودی به من نزدیک میشد. من که در آن لحظه درست نمیدیدم، اما شنیده بودم افسردگی هویتی
آب را گل نکنیم
نشست خبری پیرامون قطعی آب بود؛ مدیرکل شهر را دعوت کرده بودند تا به پرسشهای خبرنگاران پاسخ دهد. خبرنگاری پرسید: «بزرگوار چرا آب در برخی مناطق قطع میشود؟» مدیرکل لحظهای سکوت کرد و پس از آن گفت: «با تلاش و کوشش ما مدیران در برخی دیگر از مناطق شهر، آب
حسنآباد یا احدآباد؟
در سالهای دور شهری بود به نام حسنآباد که مردمانش با خوبی و خوشی کنار یکدیگر زندگی میکردند؛ البته مدیریت شهر با مشکلات زیادی همراه بود که شرح آنها در این مقال نمیگنجد. باری، در حسنآباد نام همه شهروندان حسن بود و برای تمیزدادن این حسنها از پیشه آنها استفاده