سرزمین واژه های مرتضی رویتوند

که کار آسان نمود اول …

این خارجی‌ها اخلاق عجیب و غریبی دارند؛ گاهی کارهایی می‌کنند که به عقل جن نمی‌رسد. مثلا همین چند سال پیش جناب «بیل گیتس» به صورت گمنام به ایران آمد. گویا هدفش این بود که به همگان ثابت کند که در هر کجای دنیا می‌تواند موفق شود.

بیل گیتس به ایران آمد و خودش را «بیل بیگ‌زاده» معرفی کرد. او تصمیم داشت شرکتی شبیه مایکروسافت در ایران تأسیس کند.

تاسیس شرکت اصلا کار ساده‌ای نبود. به چند اداره رفت و در همه اداره‌ها با شنیدن نامش (بیل) با خنده به او گفته بودند: «چرا بیل؟ چرا کلنگ نه؟!» و در نتیجه او را چندان جدی نگرفتند. پس از رفت و آمد بسیار، به او گفتند دانشگاهی که از آن مدرک آورده‌ای معتبر نیست و از آن گذشته تاسیس شرکت توجیه ندارد. چند جایی هم به او گفتند لهجه‌ات جالب نیست و حق تاسیس شرکت نداری.

بیل گیتس دو راه بیشتر نداشت؛ یا به شکست اعتراف می‌کرد یا ادامه می‌داد. او آدم جنگجویی بود، پس ناامید نشد و در بخش آگهی‌‌های روزنامه‌ها کاری مناسب را جستجو کرد. همه شرکت‌ها شخصی با حداقل پنج سال سابقه کار می‌خواستند و خب بیل بیگ‌زاده هیچ سابقه‌ قابل ارائه‌ای نداشت. بیل حتی تصمیم گرفت کارش را با منشی‌گری در جایی شروع کند اما بیل بیگ‌زاده نه ظاهر فریبایی داشت و نه مجرد بود و نه از همه مهمتر خانم بود.

بیل دو راه بیشتر نداشت؛ یا به شکست خود اعتراف می‌کرد و یا بیشتر تلاش می‌کرد. بیل راه دوم را انتخاب کرد. او با تلاش و کوشش توانست در یک کارخانه به عنوان کارگر استخدام شود. سه ماه که از کارش گذشت و هیچ حقوقی دریافت نکرد. بیل اعتراض کرد و پاسخ شنید این سه ماه، آزمایشی بوده است. بیل کم نیاورد. ادامه داد. سه ماه گذشت و او فقط یک ماه حقوق گرفت.

اعتراض کرد و به او گفتند: «اوضاع شرکت خوب نیست و چند ماه دیگر حقوق می‌دهیم.» ناگفته نماند که بیل را بیمه نکردند و در عوض از او در شانزده صفحه مختلف امضا گرفتند که نتواند به جایی شکایت کند. بیل یک سال در آن شرکت بود و فقط دو ماه حقوق گرفت. بیل الگوی خیلی‌ها قرار بود باشد؛ پس به تلاشش ادامه داد. او چندین جفت جوراب خرید و در کنار خیابان بساط کرد. سه جفت جوراب که فروخته بود ماموران شهرداری آمدند و بساطش را جمع کردند.

بیل دیگر پولی برای بساطی دیگر نداشت. بیل بیگ‌زاده دو راه بیشتر نداشت یا به شکست اعتراف می‌کرد یا به تلاشش ادامه می‌داد. بله، بیل بیگ‌زاده یا همان بیل گیتس با افتخار به شکست اعتراف کرد و رفت که رفت!

مرتضی رویتوند / روزنامه ولایت

گزیده ای از نوشته ها

پیامکی که سرنوشت را تغییر نداد…!

نیما و مریم بسیار همدیگر را دوست داشتند و قرار ازدواج گذشته بودند. آن دو بسیار با هم تفاهم داشتند و خوشبختی بین آن‌ها جاری

دستان پینه‌بسته، شهر بی‌رحم

اوستا حمید، علی آقا، مشدی نعمت، حامد کاشی‌کار، رحمان و چندین نفر دیگر در دور میدان ایستاده‌اند و منتظر. یکی استاد بنایی است و یکی