من مرتضی رویتوند هستم. نویسنده و روزنامهنگار. کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی. سالهاست داستان مینویسم. بیشتر طنز و بیشتر برای روزنامهها. چند فیلم کوتاه هم ساخته ام البته به صورت کاملا تجربی.
چندین جایزه هم در زمینه نویسندگی دارم.
سه کتاب هم تا حالا منتشر کردهام:
بیحوصلگی (داستانک)
صندلی شماره هفتصدوپنجاهوپنج (شعر مینیمال)
زرافهبودن یا زرافهنبودن؟ (یادداشتهای طنز)
هر چه فکر کردم بیشتر از این نمیدانم از خودم چه بگویم. انگار همه من در نوشتههای من است.
اتحاد و دیگر هیچ…!
مدرسهای که من در آن درس میخواندم در زمینههای فرهنگی و ورزشی بسیار فعال بود. سال دوم راهنمایی به پیشنهاد معلم ورزش مدرسه قرار شد هر کلاس یک تیم فوتبال
یک روز کاملاً معمولی
دیروز صبح به نانوایی رفتم. شاطر بر خلاف همیشه که کنار تنور میایستاد بر روی صندلی نشسته بود و مشغول تلفن همراهش بود؛ سلام کردم و گفتم: «شاطر جان نون
توجیه برای یک تخریب
چندی پیش خواندید که در شهری در اروپای شرقی، عمارتی بود که مسئولان آن قول دادند همه تلاششان را کنند تا شهر تخریب نشود. اما یک روز صبح، مردم با
یک شهر، یک تصمیم
در اروپای شرقی، در شهری نسبتاً بزرگ، مردم با خوبی و خوشی کنار یکدیگر زندگی میکردند. تا آنکه خبری در شهر پیچید: «عمارت قدیمی شهر را قرار است خراب کنند